تبليغاتX
روح زنداني شده

M_E
سه شنبه هفتم تیر 1390 ساعت 4:49 بعد از ظهر



midoonam ke kasio ke doos daram ehtemale kheli kam az vojoode en weblog bikhabare

doos daram bedooni ke tamame sooe zanat bikhoode va man vaqean bet qol dadam....

doos daram bedooni ke dooset daram o mese qable kenaret boodano az lahazat lezat bordan arezoome...


har ja hasto khoshbakht bash


taqdim be behtarin kasam to zendegi...........M-E

نوشته شده توسط روح سرگردان | موضوع: | لینک ثابت |
عشق
شنبه بیست و پنجم دی 1389 ساعت 4:11 بعد از ظهر
 

 

 

 

مرا به عشق وسوسه میکنی که چه ؟ رفتنی هم که نباشی٬ ماندنی نیستی...

نوشته شده توسط روح سرگردان | موضوع: | لینک ثابت |
مدیریت از راه درست
شنبه بیست و پنجم دی 1389 ساعت 4:8 بعد از ظهر

 در يكي از دانشگاه‌هاي تورنتو مد شده بود دخترها وقتی می‌رفتن تو

دستشویی، بعد از آرایش کردن آئینه رو می‌بوسیدن تا جای رژ لب شون روی

آئینه دستشویی بمونه.

مستخدم بیچاره از بس جای رژ لب پاک کرده بود خسته شده بود. براي همين

موضوع رو با رئیس دانشگاه در میون گذاشت. فرداي اون روز رئیس دانشگاه

تمام دخترها رو جمع كرد جلوی دستشویی و گفت:

کسانیکه که این کار رو می‌کنن خیلی برای مستخدم ایجاد زحمت می‌کنن. حالا

برای اینکه شما ببینین پاک کردن جای رژ لب چقدر سخته، یه بار جلوتون پاک

می‌کنه. مستخدم با آرامش کامل رفت دستمال رو فرو کرد تو آب توالت فرنگي

وقتي دستمال خیس شد، شروع کرد به پاک کردن آینه و از اون به بعد دیگه

هیچکس آیینه‌ رو نبوسید...!

نوشته شده توسط روح سرگردان | موضوع: | لینک ثابت |
پنجشنبه نهم دی 1389 ساعت 4:32 بعد از ظهر
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

از تمام دوستای گلم عذر می خوام مدتی نبودم

باید ببخشید

دسم به درسو اینا بنده!!!

موفق باشید در همه ی امور

نوشته شده توسط روح سرگردان | موضوع: | لینک ثابت
عشق
پنجشنبه نهم دی 1389 ساعت 4:27 بعد از ظهر

یک عشق عروج است و رسیدن به کمال ،
یک عشق غوغای
درون است و تمنای وصال ،
یک عشق سکوت است
و سخن گفتن چشم ،
یک عشق خیال است و....خیال است و....خیال

نوشته شده توسط روح سرگردان | موضوع: | لینک ثابت |
توجیه تبسم
شنبه بیستم مهر 1387 ساعت 7:23 بعد از ظهر

طوری بیا که گونه هام از پس پای گریه نلرزند!
سر به راه عطر و باغ و بابونه باش
به بازخوانی همان خاطره بر خشت و بوریا قناعت کن
شنیده ام تمام پلهای پشت سر ستاره را
در خواب خسته ترین مسافران.....خراب کرده اند
یعنی که هیچ نرگسی در این برکه ی تاریک نمی روید
یعنی که هیچ پرستویی به سایه سار صنوبر باز نمی آید
یعنی که ما تنها می مانیم
تا تشنه در اوقات آواز و اشتیاق بمیریم
یعنی که ما تنها می مانیم
تا به یاد آوریم که از توجیه تبسم خویش ترسیده ایم
شما شاهد من باشید
تمام تقصیر ما
عبور از پشته ی پلی بود
که نمی دانستیم آن سوی ساحلش دریا نیست
آن سوی ساحلش باد می آید
آدمی از آواز آدمی!
خبر به حیرت رویا نمیبرد...

نوشته شده توسط روح سرگردان | موضوع: | لینک ثابت |
بی وفائی گل
جمعه بیست و دوم شهریور 1387 ساعت 0:20 قبل از ظهر
بمیر ای عاشق که عشق بی معناست
در این زمانه ی ظالم همیشه دل تنهاست
خموش بلبل دل که گل نه از بر توست
هزار چه چه بلبل چو از برش بر پاست
رخ و نمای که تو بینی نه از سر عشق است
که بی وفاست گل ، طبیعتش زیباست
نوشته شده توسط روح سرگردان | موضوع: | لینک ثابت |
زندگی پوچ
پنجشنبه دهم مرداد 1387 ساعت 2:1 قبل از ظهر


اینجا همه (هر کس) نیمکتی برای نشستن و جائی برای جهان خویش گرفته است،جز من که هنوز دلم به شماره ای خوش است که سالها پیش زنی کف دستم نوشت و رفت!!!



"سید علی صالحی"
نوشته شده توسط روح سرگردان | موضوع: | لینک ثابت |
سه شنبه چهارم تیر 1387 ساعت 11:21 بعد از ظهر



مادر ، ای لطیف ترینگل بوستان هستی ، ای باغبان هستی من ، گاه روئیدنم باران مهربانی بودی که به آرامی سیرابم کند.گاه بیماریم طبیبی بودی که دردم را می شناسد و درمانم می کند.گاه تعلیمم ، معلمی خستگی ناپذیر و سخت کوش که حرف به حرف دانائی را در گوشم زمزمه می کند.
گاه تردیدم ، رهنمائی راه آشنا که راه از بیراهه نشانم دهد . مادر تو شگفتی خلقی ، تو لبریز از عظمتی ، تو را سپاس می گویم و می ستاییمت.

مادر روزت مبارک.........................
نوشته شده توسط روح سرگردان | موضوع: | لینک ثابت |
... حالا چه تفاوت دارد که شریعتی جان داد...
پنجشنبه سی ام خرداد 1387 ساعت 11:50 بعد از ظهر


در برابر همة سلطه های زمينی و آسمانی 

سايه و مايه و آيه، 

تيغ و طلا و تسبيح، 

زور و زر و تزوير، 

اسنبداد و استثمار و استحمار،  ...

«بدانيد که از اکنون تا لحظة مرگ يا قتل، 

همچون بلال که در زير شکنجه فقط يک کلمه را تکرار ميکرد : 

احد! احد! احد! 

با هر شکنجه ای، فقط يک کلمه را تکرار خواهم کرد :


 

                                             ارشاد! ارشاد! ارشاد!»


نمی دانم......

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او یکریز و پی در پی دم گرم و چموشش را در گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

بدین سان بشکند

هردم سکوت مرگبارم را

 

                                            «دکتر علی شریعتی»

نوشته شده توسط روح سرگردان | موضوع: | لینک ثابت

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بستن اين صفحه